تأثير مجالس عزادارى در پيشبرد اهداف اسلامى 1
تأثير مجالس عزادارى در پيشبرد اهداف اسلامى۱
مرحوم آیت الله العظمی سید محمد شیرازی
بسم الله الرّحمن الرّحيم
الحمد لله رب العالمين وصلّى الله على محمد وآله الطاهرين ولعنة الله على أعدائهم أجمعين
احياى مؤمن
از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم روايت شده است كه فرمود:
«من ورّخ مؤمنا فقد أحياه[1]؛ كسى كه تاريخ مؤمنى را [با نوشتن يا گفتن] بيان كند، او را زنده كرده است».
مثلاً اگر شما احوالات و اخلاقيات مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائرى[2] ـ رضوان اللّه تعالى عليه ـ را براى مردم بگوييد يا به نگارش در آوريد، در واقع نام مؤمنى زنده شده است و از ثواب احياى يك انسان مؤمن برخوردار خواهيد شد و خداى متعال در نامه عمل شما ثواب احياء يك مؤمن را ثبت مى نمايد.
اگر كسى انسانى را با نجات دادن از مرگ زنده كند پاداش بسيار بزرگى دارد. خداى ـ عزوجل ـ در اين باره مى فرمايد: «وَمَنْ أَحْيَاهَا فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا[3]؛ كسى كه يك نفر را زنده كند مانند آن است كه تمام مردم را زنده كرده» در مقابل، اگر كسى انسانى را بكشد: «فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعًا[4]؛ چنان است كه گويى همه مردم را كشته باشد». پس حسب اين روايت، كسى كه تاريخ مؤمنى را بگويد يا بنويسيد آن مؤمن را زنده كرده است؛ و اين كار به نص آيه شريفه «فَكَأَنَّمَآ أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعًا؛ همانند زنده كردن تمام مردم مى باشد».
روشن است كه هرچه مقام فرد مؤمن بالاتر باشد، پاداشى كه نصيب زنده كننده نام و ياد او مى شود نيز بالاتر و والاتر است؛ اما اگر اين فرد يكى از معصومان عليهم السلام يا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله وسلم باشد، نه تنها نام او را زنده كرده بلكه مكتب او را نيز استحكام بخشيده است. مثلاً اگر كسى تاريخ زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام را بنويسد يا براى ديگران باز گويد، مثل آن است كه حضرت زهرا عليهاالسلام را زنده كرده است. ممكن است كه گفته شود: چگونه آن حضرت را زنده كرده است؟
پاسخ چنين است: از آن جا كه انسان به اعتبارى داراى دو بُعدِ جسمى و شخصيتى است، بيان تاريخ و سيره زندگانى حضرت زهرا عليهاالسلام پرتويى از شخصيت آن حضرت را در يادها زنده مى كند.
البته روشن است گاهى جسم يك انسان را زنده مى كند، زمانى هم ياد و هم شخصيت انسانى را زنده مى كند، و احياى شخصيت مهم تر از احياى جسم است، زيرا جسم قيمت خاك را دارد. جسم همان خاك است كه خداوند متعال صورت خاك را عوض كرده و به شكل جسم در آورده است.
نه تنها حضرت آدم عليه السلام از خاك خلق شده، ما نيز از خاك خلق شده ايم. اگر ما قدرى به عقب باز گرديم مى بينيم ما همان خاك بوديم؛ باران باريده، بذر با مقدارى خاك و آب بصورت علف از دل خاك بيرون آمده، علف را گوسفند خورده، گوشت شده، پدر گوشت گوسفند را خورده در بدنش خون شده، خون تغيير ماهيت داده و به صورت نطفه درون رحم مادر قرار گرفته، به جنين تبديل و پس از زمانى زاده شده و روزگارى را سپرى كرده و چند صباحى ديگر نيز مى ميرد و باز زير خاك مى رود و به خاك تبديل خواهد شد.
اصولاً خدا، دستگاه دنيا را يك دستگاه چرخ و فلك قرار داده كه در حال چرخش است. همين محلى كه ما در آن هستيم صدها هزار آدم قبل از ما در آن بوده اند و حالا خاك شده اند؛ همين ديوار اين خانه را چه كسى مى تواند با قاطعيت بگويد قبلاً يك انسان نبوده؟ ممكن است اجزاى تشكيل دهنده جزئى از اين ديوار انسانى بوده در قبرستان و خاك شده، پس از مدتى خاك به خشت و گِل مبدّل شده و امروز ديوار شده است؛ كه در روايتى به همين مطلب اشاره شده است.
پس انسان يك بُعد جسمى دارد و يك بُعد شخصيتى و تاريخى. همان طور كه اگر طبيب يك انسان مريض را مداوا كند تا جسم او سالم شود، اگر شما هم بالاى منبر يا در كتابى از حاج شيخ عبدالكريم حائرى، ميرزاى قمى، شيخ مفيد و... ياد كرديد و نوشتيد كه مثلاً هزار سال قبل چنين مردى بوده به نام شيخ مفيد و كتاب هايى از خود بر جاى گذاشته و...، نام او را زنده كرده ايد.
:: درخواست حضرت ابراهيم (عليه السلام )
حضرت ابراهيم عليه السلام هم بنا به فرموده قرآن كريم به همين بُعد اشاره دارد و خطاب به پروردگار متعال عرضه مى دارد:
«وَ اجْعَل لِّى لِسَانَ صِدْقٍ فِى الْأَخِرِينَ[5]؛ و براى من در [ميان] آيندگان آوازه نيكو قرار ده».
يعنى مرا بر زبان آيندگان در بعد تاريخى و شخصيتى، نيكو بگردان تا سخنم را پذيرا باشند.
البته اين دعا و خواسته حضرت ابراهيم عليه السلام از روى تكبر و خودخواهى نبوده، بلكه مى خواست مردم به دور او جمع شوند و سخن او را بشنوند و هدايت شوند.
پس ما اگر مجلس مصيبت حضرت زهراء عليهاالسلام برپا كرديم و يا در آن شركت كرديم؛ اگر مجلس عزادارى امام حسين عليه السلام رفتيم؛ اگر جشن ميلاد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم رفتيم؛ اگر در جشن عيد غدير شركت كرديم؛ اگر در كتابهاى خود تاريخ أئمه طاهرين عليهم السلام را نوشتيم و از فضائل و مناقب آنان ياد كرديم، آنها را زنده كرده ايم و روايت (من ورّخ مؤمنا فقد أحياه) بر ما قابل تطبيق خواهد بود. لذا بر ما لازم است تا با بپا داشتن مجالس سوگوارى اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام و همچنين ميلادهاى آن بزرگواران، فضائل آنان و ظلم هايى كه بر آن ها شده است را بيان كنيم تا مشمول آن روايت بشويم.
:: انگيزه ستيز با مجالس حسينى
طاغوت ها و ظالمين هميشه مخالف برگزارى مجالس سوگوارى و عزادارى براى اهل بيت عليهم السلام بوده اند و به هر وسيله و با هر توجيه و مكر و حيله اى كوشيده اند تا اين مجالس را از بين ببرند. ملت ايران ديده و شنيده اند كه چگونه پهلوى اول بر ضدّ مجالس روضه[6] و عزادارى سيدالشهداء عليه السلام اقدام كرد.
او در ابتدا به دروغ در روز عاشورا به پيشانيش گِل مى ماليد و در جلوى دسته عزادارى، حسين، حسين مى گفت و مى دويد، اما بعدها مجالس عزادارى را منع كرد، منبرى ها و روضه خوان ها را شكنجه مى كرد و صاحبان مجالس را زندان مى نمود و در روز عاشورا جشن گرفت و تمام مجالس عزادارى را به شدّت منع كرد.
اولش او سربرهنه در عزاها مى دويد *** عاقبت جشنى به پا در ليله عاشورا كرد
واقع آن است كه هر جايى طاغوت و ظالمى پيدا شده، ضدّ روضه خوانى و منبر بوده و همواره كوشيده اند اين دستگاه كه رمز تشيّع و نشانه محبّت به اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام است برچيده شود. در عراق نيز شخصى در رأس قدرت قرار گرفت به نام «ياسين هاشمى» كه همين كارها را كرد.
در تركيه نيز «مصطفى كمال آتاتورك» پيدا شد و مجالس سيدالشهداء عليه السلام را تعطيل كرد. اين سه برادر فكرى، يعنى رضاخان پهلوى در ايران، مصطفى كمال آتاترك در تركيه و ياسين الهاشمى در عراق، با هم مشغول مبارزه با مجالس عزادارى شدند، و هر سه توسط انگليس و در يك زمان بر سر كار آمدند.
آنان هيچ منطقى نداشتند، منطق آن ها زور و سعيشان هم جلب رضايت اربابانشان بود، گرچه تمام ملّت ناراضى باشد.
كشور تركيه يك مملكت اسلامى است و بيش از دو سوم جمعيت آن شيعه هستند[7].
وقتى كه انگليس، آتاتورك را در تركيه به حكومت رساند، او روضه خوانى و عزادارى را ممنوع كرد، و هركس روضه مى خواند شكنجه مى شد. در عراق و ايران هم وضع به همين صورت بود. در كشور هند، هم حدود صدوپنجاه سال قبل و در حالى كه مسلمانان فراوانى داشت، همين طور بود.
فراموش نشود كه هند از جمله بلاد اسلامى است كه در دوران معاصر با امام زين العابدين عليه السلام فتح شد و بيش از هزار سال در دست مسلمانان بود، تا سيصد سال قبل كه انگليسى ها هند را مستعمره خود كردند. آن ها ابتدا با دروغ و فريب به عنوان تاجر و بازرگان وارد هند شدند و شركتى به نام «كمپانى هند شرقى» را تأسيس كردند و فعاليت هاى خود را تحت پوشش تجارت، گسترش دادند، تا اين كه ناگهان ملّت هند خود را تحت استعمار نيروهاى انگليس يافت.
در آن هنگام سلطان مسلمان و غيورى بنام «سلطان تيپو» به دور از چشم انگليسى ها، ارتشى تشكيل داد و آن ها را مسلّح كرد و عليه قواى استعمارگر به مبارزه پرداخت و سرانجام او و نيروهايش كشته شدند.
انگليسى ها به منظور نابود كردن كانون خطر و نابودى معارضان احتمالى در تمام مناطق تحت سلطه سلطان تيپو دستور قتل عام دادند و در پى اين فرمان، زن، مرد، پير، جوان، كودك، همه و همه را كشتند تا جايى كه جنبده اى در شهر به چشم نمى خورد. اجساد در كوچه ها و خيابان ها رها و طعمه حيوانات درنده و لاشه خوار شده بود.
در اين جا مناسب است اين داستان ظريف را بگويم:
وقتى ما در كربلاء بوديم يكروز سفير هند پيش من آمد؛ ضمن گفت وگو، به مناسبتى قصه سلطان تيپو را به او گفتم و او گوش داد، و بعد گفت: من داستان رشادت هاى سلطان تيپو را مفصلاً خوانده ام، و بعد كلمه اى گفت بسيار عجيب كه من اين را نمى دانستم و نخوانده بودم، گفت: مى دانيد چرا سلطان تيپو اين گونه بر ضد انگلستان قيام كرد؟ و با شهامت و رشادت تا پاى جان، خود و خانواده اش از كشور اسلامى دفاع نمودند؟
گفتم: چرا؟
گفت: سلطان تيپو سيد بود و از اولاد حضرت على و حضرت فاطمه عليهماالسلام ؛ نام او على و نام همسرش فاطمه بود و روح آن بزرگواران در اين ها اثر كرده بود.
اين، عين گفتار سفير هند بود.
بعد از سركوب انقلاب «سلطان تيپو» حاكم جديدى از انگلستان وارد هند شد و دو كار را ممنوع نموده و بر آن ها جريمه قرار داد:
1. خواندن و آموختن قرآن.
2. روضه خواندن و حاضر شدن در مجالس روضه خوانى.
در فرمان او آمده بود: هر كس كه قرآن بخواند يا فرزند خود را مكتب خانه و نزد معلم قرآن بفرستد يا اگر شيخى قرآن درس بدهد و همچنين اگر كسى روضه بخواند به ده سال زندان محكوم خواهد شد.
:: پايندگى دستگاه سيدالشهداء (عليه السلام )
به هر حال طاغيان و جنايتكاران هميشه عمرشان كوتاه است، اين يك قاعده كلى است:
«حبل الظالم قصير وإن طال؛ ريسمان [عمر] ظالم كوتاه است گرچه به درازا بكشد».
البته ممانعت از برپايى روضه خوانى، ممانعت از تدريس قرآن و... چند سالى بيش طول نكشيد و باز مسلمانان به حالت أوليّه خود بازگشتند و روضه خوان ها و همان طلبه هاى شيخ و سيّد مخلص به ارشاد و هدايت مردم پرداختند.
:: پايدارى در برابر بيگانه
در آن زمان مردى روحانى از جامعه خود برخاست و با خود انديشيد كه حاكم با من چه مى كند؟ غير از اين است كه مرا حبس مى كند يا نهايتا مى كُشد؟! پس، من به وظيفه خود عمل مى كنم و او هرچه مى خواهد بكند. آن گاه نزد يكى از مردم آن سامان رفت و گفت: آيا شما حاضريد فرزند خود را پيش من بگذاريد تا مجانا به او قرآن بياموزم؟
گفت: ابدا، زندان در كار است.
پيش نفر ديگرى رفت و گفت: آيا شما حاضريد فرزندانتان را نزد من بفرستيد تا به آنها قرآن ياد بدهم؟
گفت: هرگز.
خلاصه به هر كس پيشنهاد تدريس رايگانى قرآن مى داد از ترس رد مى كرد. سرانجام بچه يتيمى را كه پدر و مادرش مُرده بودند و سرپرستى نداشت، پيدا كرد و به او گفت: آيا تو حاضر هستى پيش من درس قرآن بخوانى؟ بچه گفت: بله.
اما مسجدى نبود تا شيخ در آنجا درس بدهد، زيرا انگليسى ها مساجد را خراب كرده بودند و اصولاً يكى از كارهاى استعمار خراب كردن مساجد است؛ يا درب مسجد را به بهانه هاى مختلف مى بندند، يا مسجد را تبديل به موزه مى كنند، يا براى آن كه كسى مسجد نسازد قوانين دست و پاگير وضع مى كنند: مثلاً مى گويند زمين مسجد كمتر از هزار متر نباشد؛ بايد در بهترين نقطه شهر باشد، كه به ظاهر حرف زيبائى است ولى در باطن نقشه جلوگيرى از ساختن مسجد است.
مثلاً «مائو» در چين هفده هزار مسجد را خراب كرد؛ استالين و لنين در شوروى [سابق] هزارها مسجد را يا ويران يا به مقرّ حزب كمونيست و يا به مركز فساد تبديل كردند.
خلاصه آن شيخ يك مسجد ويران شده اى پيدا كرد و خودش داخل مسجد رو به طرف درب مسجد نشست و بچه را مقابل خود به طورى كه پشت او به طرف درب مسجد بود نشاند تا حواس بچه جمع درس باشد و مشغول درس دادن شد. كم كم چند تا بچه ديگر پيدا شدند و تا حدّى دور شيخ شلوغ شد.
خبر به حاكم شهر رسيد و او شيخ را طلبيد و گفت: ما به يك كاتب [منشى] نياز داريم و شنيده ام تو خط خوبى دارى، اگر حاضرى بيا نزد ما كاتب و نويسنده [منشى] بشو، ما هم هر ماه بيست روپيه به تو مى دهيم.
شيخ گفت: بيست روپيه كم است.
حاكم گفت: ماهى چهل روپيه مى دهيم.
گفت: كم است.
گفت: ماهى هشتاد روپيه مى دهيم.
گفت: كم است.
گفت: ماهى صدوهشتاد روپيه مى دهيم.
گفت: كم است.
گفت: دويست روپيه مى دهيم...، تا رسيد به سيصد روپيه.
باز شيخ گفت: كم است.
حاكم گفت: صاف بگو مى خواهم به بچه ها قرآن درس بدهم!
واقع اين است كه يكى از علائم ايمان، بى علاقه بودن به پول است. شيخ آن جا خوب امتحان پس داد و ايمانش را با پول از دست نداد. در روايتى از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله وسلم آمده است:
«انّ الدّينار والدّرهم قد أهلكا من كان قبلكم وهما مهلكاكم[8]؛ دينار و درهم، مردمان پيش از شما را به هلاكت رساند و گمراه كرد و شما را هم هلاك خواهد كرد».
آدم ضعيف و علاقمند به مال دنيا، به محض اين كه صحبت از پول به ميان بيايد، همه چيز را كنار مى گذارد. ضرب المثل ظريفى در فارسى است كه مى گويد:
«اگر از پول گذشتى از پل گذشتى».
انسانى كه به پول بى توجه باشد راحت مى تواند ايمان خودش را حفظ كند.
شيخ به حاكم گفت: من به صد بچه، قرآن درس مى دهم و تو هر كارى مى خواهى بكن. من از روز اول كه مشغول درس دادن شدم، فكر همه اين ها را كرده ام و تا آخر هم ايستاده ام.
حاكم گفت: ما ديگر نمى خواهيم به اين شهر و به تو آزار برسانيم، ولى ميدانى كه طبق قانون، كار تو ممنوع است و من از طرف مركز، تحت مراقبت هستم. تو تدريس قرآن را ادامه بده اما يك پرده جلوى درب مسجد آويزان كن تا اگر روزى مأمور بازرسى انگلستان، از مركز آمد و ديد تو قرآن درس مى دهى، من مجرم شناخته نشوم و بگويم به دور از چشم من دست به اين كار زده است.
شيخ هم قبول كرد و درب مسجد را پرده اى زد و مشغول به تدريس قرآن شد. مردم هم كه فهميدند ديگر خطرى از سوى حاكم متوجه شيخ و فرزندانشان نيست، فرزندان خود را پيش شيخ آوردند و كم كم مسجد پر شد، تا اين كه فرد خيّرى پيدا شد و خانه مجاور مسجد را خريد و ضميمه مسجد كرد. آن قسمت جديد هم پر شد.
خانه طرف ديگر مسجد را خيّر ديگرى خريد و جزء مسجد كرد كه آن جا نيز پر شد. يك نفر يك مدرسه بسيار بزرگ و مفصّلى در كنار مسجد ساخت و كم كم مسجد وسعت يافت و مدارسى در اطراف اين مسجد ساخته شد، و امروز آن مسجد و اضافات آن به صورت مجموعه اى اسلامى به نام «مدارس العلوم الديوبنديه» همچنان پابرجاست و تمام آن به همت همين شيخ مخلص مى باشد[9].
خدا شخص مخلص را آبرومند مى كند و عمل مخلص را نگه مى دارد.
خدا با قدرتش آن شيخ را كه در آن وضع، در يك مسجد خرابه شروع به تدريس قرآن نمود، صاحب مؤسسات و مدارس كرد.
:: احياگران دين
معلوم باشد كه هميشه طلبه هاى شيخ و سيد و روضه خوان ها بودند كه با اخلاص كار كردند و فقط خدا را در نظر داشتند و چون تنها خدا را رزّاق مى دانستند هيچ گاه براى سردمداران ستمگر سر فرود نياوردند و هميشه راه حق را پيمودند و از باطل هراسى نداشتند.
در واقع همين علماء، فضلاء، طلاب و منبرى ها هستند كه متخصّص در اسلام هستند و اسلام شناس مى باشند.
اگر بگوييم دكترها متخصص در علم طبّ نيستند، مهندسين متخصّص در علم هندسه نيستند، و... پذيرفته نمى شود و حق هم همين است. بنابراين همان طور همين علما، فضلا، و منبرى ها و مبلّغين هم متخصّص در دين هستند.
البته درس خواندن انحصارى و محدود به افراد خاصّى نيست. هر كس دلش مى خواهد مى تواند بيايد طلبه شود و درس طلبگى بخواند. شما مى توانيد برويد دانشگاه تهران درس بخوانيد؛ مى توانيد دنبال كسب و تجارت، اگر هم قدرت داريد بياييد قم و درس بخوانيد، البته بايد با زحماتش و با فقر و گرسنگى اش بسازيد؟
اين كلام خداست و كلام خدا هيچ گاه عوض نمى شود؛ خداى متعال در قالب حديث قدسى مى فرمايد:
«إنى جعلت العلم فى الجوع والغربة والنّاس يطلبونه فى الشّبع والوطن فلا يجدوه؛ من دستيابى به علم را در گرسنگى و غربت قرار دادم، امّا بنى آدم در سيرى و وطن به دنبال آن است، كه البته آن را نمى يابند».
علت اين هم واضح است؛ چون آدمِ سير نمى تواند درس بخواند. اگر من شب شام مفصّل خوردم كه نمى توانم شب را درس بخوانم و تا اذان صبح مى خوابم.
پس راه قم باز است، هر كس كه توان آن را دارد و مى خواهد، مى تواند بيايد درس بخواند، به قول شاعر فارسى زبان:
اى كه از كوچه معشوقه ما مى گذرى *** با خبر باش كه سر مى شكند ديوارش
علم، انحصارى نيست و در اختيار شخص خاصى هم نيست. براى تحصيل آن، جنابعالى هستيد و گرسنگى و تشنگى و به قول شاعر:
صمت جوع سهر عزلت ذكر بدوام *** ناتمامان جهان را كند اين پنج تمام
صمت: زياد حرف نزدن، پشت سر مردم حرف نزدن.
جوع: با گرسنگى ساختن.
سهر: تحمل بى خوابى و مطالعه كردن.
عزلت: گوشه نشينى.
ذكر بدوام: دائما به ياد خدا بودن.
پنج اصل ياد شده، لازمه طلبگى است؛ پس هركس مى خواهد بفرمايد.
ادامه دارد.............