خون جوشان خدا(ولادت حضرت امام حسین (ع) )ویژه نامه سوم شعبان میلاد امام حسین علیه السلام
خون جوشان خدا
سید حسین ذاکرزاده
همیشه ممتاز بودهای؛ حتی هنگام تولدت؛ تولدی که تبریک و تسلیت را در کنار هم دارد.
آری، (حرب) نام مناسبی نیست برای صاحب گهوارهای که کرامتش شفا میدهد فرشته را؛ کسی که در ماه تولدش، هیچ نوری خاموش نشده و هنگام شهادتش، ستارهای طلوع نکرده است. شاید مادر نگران شده باشد برایت، شاید پدر ـ با همه صلابتش ـ شانههایش لرزیده باشد در غم تو، اما با شنیدن اینکه دنباله این نور از دامان بینهایت تو برمیخیزد، همه این غمها را میتوان شادمان هم شد.
حالا این پرچم سرخ یاد توست که لحظهای از اهتزاز نمیافتد و هر آن، خون تازه شرف را در رگهای هر آزادهای مینشاند.
این خط سرخ، ادامه گامهای خونین توست که مرز میان حق و باطل را ترسیم میکند و این فریاد بینهایت توست که تا ابد، دل هر ظالمی را به لرزه درآورده است. گوشواره عرش خدا! ریحانه خوشبوی پیامبر صلیاللهعلیهوآله ! راکب شانههای ملکوتی رسول صلیاللهعلیهوآله ! معلم مدام جهان! بیانتها امام عزت و شرف، حسین علیهالسلام ، خون جوشان خدا!
سومین دلیل روشن
معصومه داوودآبادی
میآید؛ با چشمانی که افقهای سرخ را تجربه خواهد کرد و دستانی که درخت ظلم را بارور نمیخواهد.
مدینه، پرشورترین ترانهها را به پیشوازش دف میزند و میچرخد.
عود بسوزانید و دست بیفشانید که وامگذار عزت شیعه از راه میرسد!
او میآید تا دین رسول الله صلیاللهعلیهوآله پایمال ستم و ناجوانمردی نشود.
میآید تا راهزنان سپیده، راه بر قبله آفتاب نبندند؛ کسی که دلش فراخنای دشتها را میماند و صدایش، سکوت آزادگان زمین را به فریاد میخواند.
اوست که دهمین روز محرم را به تاریخی جاودان بدل میکند.
حسین علیهالسلام به دنیا میآید و در عصری که نیزههای ظالم، گلوی انسانیت را نشانه گرفتهاند و پرچم علوی را بر خاک افتاده میخواهند، نه عدالت علی علیهالسلام را برمیتابند و نه نجابت حسن علیهالسلام را و اینگونه بود که تنها، قانون شمشیر میتوانست سکه ظلم و فساد را از رواج بیندازد.
ای سومین دلیل روشن! آمدی و قدمهای سایهنشین را با خورشید نفسهایت به برخاستن فرا خواندی.
با تو، مهآلودترین کوهها به طواف روشنایی رفتند و چشمان خونریز بیعدالتی، برای همیشه، به توفان مذمت سپرده شدند.
عاشورا، خلاصهای بود از روزهای سربلند زندگیات؛ روزهایی که شانههای علیوارت، بار سنگین امامت را به دوش میکشید در هیاهوی کفتارهای غاصب.
تو آمدی تا منکر، به ذلت آید و معروف، بر دل جهان، سروری کند؛ تا باران آزادگی و عدالت، پنجرههای خوابآلود را بشوید و قفلهای تیرگی از دهان درهای بسته عدل، برداشته شود و در این جاده سراسر خطر، تار و پودت را با پروردگارت معامله کردی.
نامت تا همیشه زمین و زمان، بر دروازههای شهید عشق، زنده و جاویدان است.
حضور سبز تو زیباترین خاطرههاست نگاه روشن چشمت، نگاه پنجرههاست
تو از کدام تباری که بعد عمری باز هنوز، نام بلندت نوای حنجرههاست
هیاهوی عشق
حمیده رضایی
هیاهوی عشق در رگان زمان میجوشد؛ آنچنان که شاهدان قدسی، اتفاق را تنگ در بغل میفشرند. با اولین اذان صبح، مژده رسیدنش دهان به دهان شهر میچرخد و هوا بوی نسیم میگیرد. آمده است تا معنای آب را در عطش روزهای بهتآلود زمین، خوب حس کند. آمده است تا بر شانههای استوارش، درد ناسپاسی شهر را بکشد و فرات، مظلومیتش را موج بزند. آمده است تا چشمهایش بنوازد چراغهای شعلهور عشق را.
عاشقانه در خویش به تکاپو ایستاده است. آمده است تا از صبر علی علیهالسلام ، جرعهنوش شود و از محب ت، زهرا علیهاالسلام سیراب.
آمده است تا حقیقت در هوای تازه نفسش، نفس تازه کند.
در رگهایت، خون هزارهها جاری است. با یاد تو، تاریخ به آسمان فرادست خیره میشود و خیمه سوخته را فرایاد میآورد و فریاد میزند.
بر خشتهای طغیان سر میکوبد و فانوس یادت را بر منارههای تنهاییاش میآویزد.
به گودال قتلگاه میاندیشد و در طغیانی تازه، فرو میشکند. آمدهای تا به یمن آمدنت، تمام این صحنهها، لبخند گوارای پیامبر را با اشک درهم بیاویزد. قنداقهات در آسمانها آغوش به آغوش میشود و خاک، ضرب میگیرد تا نفست، خاک مرده را به بهار بنشاند.
چراغ خانه روشن است و بهار، در میزند. چراغ خانه روشن است و علی علیهالسلام ، از اشتیاق آمدنت، در پوست نمیگنجد.
چراغ خانه روشن است و فاطمه لحظهشماری میکند. چراغ خانه روشن است و پیامبر برای مظلومیتت، شوق و اشک میریزد.
هیچکس را یارای رسیدن به آن فرازها نیست که تو بال میگشایی.
چراغ خانه روشن است و ملائک تو را دست به دست در آسمانها میگردانند.
گریه شوق
عباس محمدی
امشب همه ستارهها به پیشواز تو میآیند و همه فرشتهها شادمانه برایت آواز میخوانند. ماه، در پیشانی تو پنهان میشود و آسمان، در چشمهای کوچکت حلقه میزند. امشب همه پنجرهها باز میمانند تا تو را به تماشا بنشینند. تمام کلمات، به خاطر آمدنت، امشب شعر میشوند و چامهها و چکامهها نام تو را بیت به بیت، میرقصند.
امشب، بعد از شبهای بسیار طولانی، زمین، بار دیگر با صدای نفسهای تو، آرام به خواب میرود. دستهای زمین امشب باز میشود تا آغوش خاک قدمهای تو را بر سینه خویش بفشارد و بار دیگر، پس از سالها، طعم آسمان را حس کند.
امشب، همه گنجشکها پرواز میکنند تا از شاخههای آسمان برایت ستاره بچینند. پیچکها، بر دیوارهای خانه بیآلایش پدر گرامیات میپیچند و قد میکشند تا دیوارها، زیباترین گل لبخند جهان را به تماشا بنشینند.
آینهها ناگهان قد میکشند تا قامت بلندتر از افق تو را به رقص بیایند.
اولین بار که میخندی، گلهای سرخ رز، جوانه میزنند و آفتاب، بر سینه آسمان گل میکند.
شب در نور ماه غوطه میخورد و سیاهی در مهی نورانی محو میشود. سایههای کشدار، پای ایمان تو به پایان میرسند و بهشت، در لبخند گرامی تو ادامه مییابد.
همین که پلک میزنی، پرندهها در آسمان تکثیر میشوند و ابرها در بارانهای عاشقانه شناور میشوند.
با آمدنت، جنگلهایی که بیپرنده مانده بودند، به پرواز درمیآیند و پرستوها، خیال سفر را فراموش میکنند.
با آمدنت، رودها مسیر دریاها را رها میکنند و پای مهربانی تو، در بلندترین آبشارها به گریه شوق مینشینند و درختها از بهار بارور میشوند و پاییز، پشت خوابهای سبز درختان جا میماند.
با تو، زمین از آرزوهای جاودانگی لبریز میشود و صدای بال فرشتگان، آستانه خوابها را لبریز میکند.
به قدر تشنگی
نزهت بادی
گاه، عطش آنقدر در عمق جان نفوذ میکند که پیالههای پی در پی نیز آتش دل را خاموش نمیکند؛ بلکه بر سوز سینه شرری تازهتر میزند؛ تا آنجا که گویی از خاکستر وجودت نیز دود برمیخیزد و ناله سر میزند.
اینجا دیگر تشنگی با آب، همقافیه نیست!
اگر تمام دریاهای عالم را هم یکباره سر بکشی، آتشفشان عطش درونت به سردی نمینشیند. آتش عشق را جز با خون نمیتوان فرونشاند؛ آن هم خونی که به خون حضرت ثاراللّه علیهالسلام در همآمیزد.
عطش، آنگاه فرو مینشیند که خون فوران کند و جاری شود.
هر کس به قدر تشنگیاش حسین علیهالسلام را میطلبد و به اندازه طلب و خواستنش، از خود میگذرد و حیات خویش را فدای او میکند.
و حسین علیهالسلام ـ سرسلسله تشنگان عالم ـ به عطش کسانی پاسخ میگوید که او را بیشتر از جان خود دوست دارند.
گلی میآید
نغمه مستشار نظامی
بهارهای شگفتی در راهند. فردا گلی میشکفد که بادها را پرپر میکند.
بهارهای شگفتی در راهند؛ این را من نمیگویم؛ آسمان میگوید با هزاران بهاری که دیده است.
بهارهای شگفتی در راهند؛ این را زمین میگوید؛ زمین که مادر همه بهارهای آمده است. زمین که آبستن بهارهای شگفتی است که در راهند.
فردا گلی میشکفد که گلها به پیشواز آمدنش، پرپر میشوند. درختها، سجده میکنند مقدمش را، کوهها سر بر آستان کرم او میگذارند و دریاها، وامدار زلال چشمانش میشوند.
فردا گلی میشکفد که عطرش از همه پنجرههای بسته عبور خواهد کرد؛ از همه دیوارهای سنگی، برجهای بتُنی، خیابانهای تاریک، کوچههای رنگ و رو رفته. فردا گلی میشکفد که پنجرهها را باز خواهد کرد و آینهها را شفاف.
فردا گلی میشکفد که ابرها را به باران دعوت میکند، باران را به زمین تشنه میفشاند، گلها را میرویاند و خورشید را صدا میکند تا رنگینکمانی شگفت، شرق تا غرب زمین و آسمان را به هم بدوزد؛ رنگینکمانی زیباتر از همه آذینها و خیر مقدمها، رنگینکمانی که مزین به نام زیبای زیباترین گل دنیاست.
فردا باران میبارد، گلی میشکفد. مردی میآید؛ فردا مردی که قرار است در باران بیاید، خواهد رسید؛ بعد توفان میگیرد، باران تند میبارد.
فردا، گلی میآید؛ گلی که کشتیبان «سفینه النجاه» است. میآید و آرامش را به دلهای عاشق میآورد و منتظران را سوار میکند.
فردا گلی میشکفد که بادها را پرپر میکند. توفان، تاب ایستادگی در برابرش را ندارد؛ پرپر میشود، نسیم میشود و به پای مبارکش بوسه میزند: «السلام علیک یا سفینه النجاه».
روز مبارک
نسرین رامادان
شاید اگر من فطرس نبودم، هیچوقت چشمم به جمال دلآرایت روشن نمیشد. شاید اگر بالهای سپید من در آتش خشم خدا نمیسوخت، هیچ وقت لطافت دستهای تو را حس نمیکردم.
شاید اگر در آن جزیره دور افتاده، در پس تاریکیها، فریادزنان تو را صدا نمیکردم، هیچگاه توفیق درک حضورت را نمییافتم.
آه، میوه دل علی و فاطمه؛ حسین! چگونه میتوانم عطر دلانگیز قنداقه بهشتیات را فراموش کنم؟ چگونه میتوانم تصویر روشن نگاهت را از خاطر ببرم؟
یادش به خیر، چه روز مبارکی بود آن روز! چه ولولهای بود در آسمان! انگار بهشت میخواست سقف بلند آسمان را بشکافد و به پابوس تو بیاید! انگار آسمان میخواست از شوق، هروله کنان، به طواف کعبه وجود تو برخیزد!
جبرئیل هم با فوج فوج فرشتگان، لبخندزنان صلوات میفرستاد و تهنیت میگفت.
یادش به خیر، آن لحظهای که با بالهای شکسته و چشمان به اشک نشستهام، بر شانههای فرشتهای نشستم و به سوی تو آمدم! یادش به خیر، آن لحظه که بالهای شکستهام را گریهکنان بر قنداقه تو نهادم و خدا را به نام تو قسم دادم که مرا ببخشاید و شفاعت تو را در حقم بپذیرد!
یادش به خیر، آن لحظه که تو چشمهای زیبا و مهربانت را گشودی و من برای همیشه، در آسمان نگاهت چون کبوتری گم شدم.
پا به پای دقیقهها
محمدکاظم بدرالدین
نمی از بارانهای تازه در مسیر بهکامی ایام میبارد.
گلبوسهها گرد هم آمدهاند تا لحظاتی بدیع را پیش چشمان هستی بگذارند.
از این پس، هر چه هست، بوی شیرین آسمان است و بهشت.
دلم را بُردهام به سمت آرامش سومین نور مقدس؛ جایی که در کنارش همه فرشتگان، سرگرم وجدند و شادمانی.
مدینه امروز تماشایی است. همه چیز، پا به پای دقیقههای حسینی پیش میرود.
دلگشاترین باغها را باید در این تولد به تماشا نشست که بهار هر آنچه داشته است، رو کرده.
سرسبزی، طراوت و شادابی فراگیر است. حسین آمده است تا کویرهای پُرعطش، به سیرابی برسند، تا اذهان خفته بشر، با مفاهیم روشن بیداری و روشنایی الفت بگیرد، تا شجاعتهای راستین، کاخ شب را سرنگون کند.
هراس و جهالت دیگر کارشان تمام است و باید طعم رفتن را بچشند.
...
سلام بر این لحظات که دلها را نیز حسینی کرده است.
کشتی نجات
خدیجه پنجی
زمین سوم شعبان را عاشقانه میچرخد و تو متولد میشوی، ای سرسلسله عشق!
تو خورشیدوار، از تمام دریچههای روشن «هستی» سرکشی میکنی از سرنوشت غریبانه خاک.
عطر هزار گل محمدی در نفسهایت جاری است. میایستی به لطافت بهار، بر آستانه خزانزده زمین و دنیا از اردیبهشت نگاهت سرشار میشود. لب میگشایی و رشحات کلامت، عطش دیرسال خاک را سیراب میکند.
خوشبختی را برای زمین آوردهای.
پلک میگشایی و پروانهها، لرز آسمانی نگاهت را بیپروا بال میزنند.
مدینه، از شادی، روی پای خود بند نمیشود.
چقدر هوای زمین، از حضور فرشتهها، سنگین است! آسمان، دست به دامن زمین شده! درختان، با نغمه حجاز آواز میخوانند، گلها، صلوات میفرستند، مدینه، لبریز از عطر سلام فرشتههاست. فضای خانه علی علیهالسلام و فاطمه علیهاالسلام ، مملو از جماعت حوران است. ساکنان عوالم بالا، به زیارت چشمان تو آمدهاند.
کلید خوشبختی دنیا را به دستان روشن تو سپردهاند. نگاهت عطر یاسهای نوشکفته بهشت را دارد.
تو مستی شرابهای بالادستی در جام جانهای شیفته.
جهان تا قیامت سر از این مستی برنمیدارد.
لحظهها و دقایق، از تو دیوانه شدهاند. هزار مجنون، آواره سیلای نگاهت هستند.
چشمهایت آشیانه سعادت پرندگان خوشآواز است. آمدهای تا کوچک و بزرگ اهالی، سر عشق و ارادت بگذارند بر شانه مهربانی و عطوفت تو!
پیش از اینکه بیایی، ماجرای لبهای تشنهات را خاک، در گوش فرات خواند. تو میآیی تا در تلاطم توفانی واقعه، توفانزدگان را کشتی نجات باشی.
هزار هزار فانوس در چشمهایت روشن است تا آینده بشر، در ظلمات گم نشود.
خون خدا
امیر اکبرزاده
نامت، سایه گسترده است بر هستی. جهان، وامدار صلابت سرخ نام توست.
این تو هستی که در رگ جهان به جریان درآمدهای.
نامت، زلال آبشاران است و جریان رودها از سرسبزی تو به وجد آمدهاند.
تو در همیشه ایام، چونان ستارهای درخشنده، بر اوج آسمان به نورافروزی مشغول هستی. نامت، رمز حیات است. در چشمانت، چشمه چشمه زندگی جریان دارد. تو چراغ روشنگر "هستی" هستی. تو ایستاده بر افق شوق، آغوش گشودهای جهانی را برای رستگاری. عشق، کودکی است که در دامان آسمانی تو سخن گفتن آموخته است.
عشق، چشمی است که در چشمان تو خندیدن را تجربه کرده است.
کلمات، عاجزند از توصیف آسمانی که تو هستی. تو که در رگانت، خون خداوند جاری است.
مگر نه اینکه ثاراللّه نام توست؟! تو، با چراغی خونین در دست، بر دروازههای وصل ایستادهای. ای ناخدای ایستاده بر عرشه عشق! کشتیات در شط خون شناور است به سمت رستگاری ابدی.
تو از امروز، که پا بر خاک گذاشتی، سکان را در دست گرفتی تا عاشقانت را، عاشقانی که جز عشق تو و پدرت را در دل ندارند، به مقصد برسانی.
تو آمدهای و چه خوش آمدنی! خداوند، جهان را مسخر نامت خواهد کرد.
خداوند، تو را ـ حسین را ـ سرور آسمانها خواهد کرد.
نامت، رمز حیات خواهد شد و خون پاکت تا همیشه در رگان تاریخ جریان خواهد داشت. خون تو تا همیشه ایام زنده است.
خونی که در رگان تو جاری است.
تو میرسی
علی خالقی
... و میرسی از راه؛ تو که معنای مطلق عشقی، تو که خون را تفسیر کردی و عشق را بر منبر زمان نشاندی. تو که رازهای ناگفته را افشا کردی و بر سر گلدسته اذان، خون را فریاد زدی، تو که از دستانت چشمههای کرامت میجوشید و از نگاهت کهکشان نور.
میرسی از راه و زمین بر رد گامهایت فخر میکند.
و آمدی که بریزی به هم جهانم را به ناکجا بکشی پای ناتوانم را
تو آمدی و آبها به تلاطم افتادند تا مبادا جرعهای از وجود تو را درک نکنند.
آمدی و غارها هلهله کردند ورودت را، کوهها تکثیر کردند سلامت را و رودها به جریان درآوردند زلال حضورت را.
تو آمدی تا شمشیرها برای همیشه راه مردی و مردانگی را فرا بگیرند. تو آمدی تا صبح، رنگ و بوی تجلی بگیرد و آسمان بر خویش ببالد؛ وقتی دعایت از شکافهای روشن این جوهر هفتگانه میگذرد.
شرافت و عزت را با جهاد خود زنده خواهی کرد؛ آن گاه که جز نامی از آنها باقی نمانده است.
... و
تو آمدی و فرات شرمنده شد، علم عشق، خاک را لمس کرد و دستان خدا بر زمین افتاد.
چگونه میشود از تو گفت و از کربلایت نگفت، ای قلب متلاطم عالم! ای جان مجسم جهان! تویی که نامت، جهانی را به شور وامیدارد. چشمان علی علیهالسلام ، تو را میگرید؛ چشمانی که با دیدنت روشن شد.
ای خون خدا! تو را باید خدا وصف کند که تو از اویی و خاک، بهانهای بود برای تجلی انوار ایزدی... .
موسسه جهانی سبطین