گل باغ فاطمه علیهاالسلام شکفت/ویژه نامه سوم شعبان میلاد امام حسین علیه السلام
گل باغ فاطمه علیهاالسلام شکفت
حسین امیری
در باغهای احساس زمین، گلها، رنگ سرخ گرفتند.
چهره زرد عشق، به سیلی شاهد شهادت، سرخ شد.
بهار، نوید آمدن گل همیشه بهاری، به باغ فاطمه علیهاالسلام آورد؛ گلی که با شکستن، نمیشکند و با چیدن، شاخه میدهد.
نوید آمدن مردی که با کشتن، نمیمیرد؛ بلکه با خونش زندگی میبخشد دین محمد را.
پیش از تو...
پیش از تو، عشق یا نبود یا اگر بود، سرخ نبود.
پیش از تو، زندگی ارزش دل بستن نداشت.
پیش از تو، کودکی در آغوش مادرش، عشق را با اشک مادر نمیآموخت.
تو، حسین فاطمهای؛ تفسیر عشق خدا به آفریدههایش و تمرین عشق بنده، به آفریدگارش. تو تمام دوست داشتنی.
چه کسی صدایم میکند؛ حسین؟!
به نام تو مینازم، وقتی صدایم میکنند، از نامت خجالت میکشم. نمیدانم این چه شوقی است! چه کسی است صدایم میکند: «حسین» و تنم برگ خزان میشود و میلرزد؟
چه کسی است صدایم میکند: «حسین» و اشکم بیاختیار میریزد.
نامم ببر و همنام تو بودن را یادم ده.
امیر عشق!
امیر عشق کائنات، آسمان آبی دلدادگی! بهار آمدنت، نوید زندگی عاشقانه است.
کودکیات هم بوی شهادت میدهد. کودکیات هم نوید اشک میدهد.
امیر اشکهای بیپایان! بیتو گریه کردن، معنی ذلت است و با تو فریاد اعتراض به هرچه طاغوت، امیر اشکهاست.
بهانه اشکهایم باش تا باران شود و ترس را از مزرعه وجودم بشوید.
میخواهم آفتابگردان عشق بکارم.
یا حسین!
خاک اگر فصل بهار را «یا حسین» نگوید، جانش گرم آفتاب نمیشود. دانه اگر آب را با «یا حسین» ننوشد، جوانه نمیدهد. سنگ اگر نام «حسین» نبرد، زیر سم اسبان و پای ستوران میشکند. باران اگر عزادار «حسین» نباشد از تقدیر ابر، رها نمیشود، رود اگر نیت سفر کربلا نکند، کوهها را نمیشکافد.
هرجا جهادی است، هر جا مبارزهای است، هرجا ذرهای میل آفتاب میکند، نام تو را میگوید: «یاحسین!»
جگرگوشه فاطمه علیهاالسلام
در گوش بهار، اذان بگویید! سوسن فاطمه را به آغوش محمد برسانید!
کودکی با قنداقهای از سوسن، آمده تا همبازی سجده رسول خدا شود.
طبیب کوچکسالی، دارد غم ناامیدی بشر را درمان میکند.
حسین، بزرگ خواهد شد و از کودکی خواهد گذشت؛ ولی جگرگوشه فاطمه خواهد ماند.
حسین، قد خواهد کشید و سرور جوانان بهشت خواهد شد. حسین علیهالسلام معنای بهار است؛ سرخی لاله، سبزی آزادگی سروها و آبی مهربانی مشکهای آب... .
شور یک تولد (خوابِ امایمن)
محمدعلی کعبی
امایمن، تمام دیشب را نخوابیده است. این شبها، مدینه فرشتهباران است و هوا بوی بشارتی سبز و سرخ میدهد؛ بوی مراتع سبزی که غروب، به تماشایشان نشسته باشی.
زمین، شانههایش را برای قدوم آسمانی فرزند خورشید، تکانده است و یحیی ابن زکریا، از پس ِ پردههای غبارآلود تاریخ، دوباره متولد خواهد شد.
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریهاش، برای لحظهای بند نیامده است. چند روزی بیشتر به سوم شعبان سال دوم هجری نمانده و التهاب غریبِ اشیا و بهت ثانیهها و دقیقهها، بوی تردید دارد. هوا رنگِ دلهره به خود گرفته است و خاک، سرخیِ شرم. حسین علیهالسلام ، بر زمین قدم بگذارد؟ زمینی که رسم مهماننوازی آسمانیان نمیداند؟! زمینی که یکبار برای همیشه، مسیح را در آن میزبانی کردند؟! زمینی که یحیی ابن زکریا را بر عرصهاش سر بریدند و برای پلیدی بردند که حکم قتل زندگی را صادر کرد؛ زمینی که... .
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریهاش لحظهای بند نیامده است. او در عالمِ رؤیا، پارههای تن پیامبر را در خانه خود یافته است. چه چیز وحشتناکتر از آلوده شدن خانهاش به خون پیامبر؟! اعضای تن پیامبر، در خانه او چه میکنند؟!
ام ایمن، آنقدر پریشان است که تمام همسایهها را هم نگران کرده و به سراغ پیامبر فرستاده است.
پیامبر این روزها در انتظار یکی از بهترین ساکنان روی زمین است و چشم در راهِ یکی از برترین جوانان اهل بهشت دارد و چشم در راه طاووس ِ اهل بهشت، کشتی نجات، ستاره امان اهلِ زمین و بیشترین سهم خود را از گلهای روی زمین دارد.
ام ایمن تمام دیشب را نخوابیده است... و پیامبر خوابِ او را اینگونه تعبیر میکند که: «ای ام ایمن، به زودی فاطمه فرزندی به دنیا میآورد که تو دایه او خواهی بود و به او شیر خواهی داد پس بعضی از اعضای پیکر من و پاره تن من در خانه تو خواهد بود».
تاریخ را بشارتِ ظهور
آب را بشارتِ تولد روشنی باد و تاریخ را بشارتِ ظهورِ یک تحول جاویدان!
زمین، تندتند نفس میزند و صدای گامهای روشنی از دور میآید؛ از سمتِ افق. آب، چند چنگ بر گلو دارد و سخت احساسِ تشنگی میکند.
شمشیرها، در اعماق تاریخ، سر خم میکنند و نیزهها در آسمان زار میزنند.
فرشتهها، لحظهای لبخند میزنند و لحظهای بغض میکنند.
«اسماء»، صبح علیهالسلام را پیچیده در پارچهای سفید، در آغوش پیامبر میگذارد. پیامبر صلیاللهعلیهوآله در گوشِ راست صبح، اذان میگوید و در گوشِ چپ، اقامه و بعد، صبح را در آغوش میکشد و میبوید و میگرید. «اسماء» میپرسد: پدر و مادرم فدایت برای چیست این گریه؟ و پیامبر میفرمایند: «برای صبح.» اسماء میپرسد: او که هماکنون متولد شد! و پیامبر میفرمایند: او را گروهی ظالم، بعد از من به شهات میرسانند. بعدها پیامبر، بشارت امتداد سرخی صبح را تا بینهایت میدهد. و بعدها، چهره شفقگونِ صبح، روی نیزه، شکستِ شمشیر مقابل خون را فریاد میکند.
«سلام بر تو روزی که متولد شدی
و روزی که از دنیا رخت بستی
و روزی که (دوباره) زنده مبعوث میشوی».
پیام کوتاه
ـ خجسته باد آمدن سومین بهار ولایت و مبارک باد این طلوع سبز بیپایان!
ـ میلاد لالهترین سرور جهان بر تمام عزتمداران و دوستدارانت مبارک باد!
کشتی نجات
زینب مسرور
آسمان خم میشود تا به زمین تکیه کند. فرشتگان، دسته دسته از آسمان فرود میآیند؛ انگار کسی میآید!
تمام کائنات، ایستادهاند تا ورودش را به نظاره بنشینند.
نسیم، مژده آمدنش را در کوچه کوچههای مدینه جار میزند؛ انگار کسی میآید؛ کسی که تمام گلهای زیبا، رایحهشان را از عطر خوش او وام گرفتهاند؛ کسی که تمام آبهای دنیا، با افتخار، دست تعارف به سویش گرفتهاند؛ کسی که کشتی نجات و چراغ هدایت خواهد شد.
حسین علیهالسلام آمد تا...
حسین میآید؛ با کولهباری از عشق و ایمان. میآید، تا کمر طاغوتهای جهان بشکند و شوکت ستم، فرو بریزد.
حسین میآید؛ تا همه پنجرههای دنیا، رو به حق و حقیقت باز شوند؛ تا بندهای اسارت و بندگی را از پای بشر باز کند؛ تا ریشه باورهای سبز و آسمانی، نخشکد؛ تا فریاد آزادی و آزادگی، در سینهها یخ نزند و اسلام، جاودانه شود.
در ششگوشه قلب مایی
شهلا خدیوی
از اینکه همیشه در تاریکیهای ذهنم، نور تو را حس میکنم و به نامت دخیل میبندم، عاشقترینم.
نامت را که میآورم، قلبم شروع میکند به دلتنگی. راه میافتد میان آبها، زلال میشود و یک تکه از خاک پایت را میکند مُهر تقرب... .
اگر یک نگاهی به دلهایمان بیاندازی، میبینی چقدر دوستت داریم. شاید جای دیگری باشی؛ اما دستانت یک ضریح توی دلمان زده است. ششگوشه قلبمان همیشه برای توست... .
خوش به حال عاشورا!
سودابه مهیجی
کبوتری به زمین وحی شد، خدا خندید
: ـ [سلام بر قدم نورسیده خورشید!]
به چارسوی جهان سر به سجده آوردند
پرندگان غزلخوان، فراز شاخه بید
زمین به روز بزرگی دچار شد با تو
به رغم عمری خاموش و مانده در تبعید
هزار قرن زمین خواب ماجرا میدید
در آرزوی تو چشمان عشق ماند سپید
آهای حضرت خورشید، صد بهاران شکر!
از اینکه آمدهای با چقدر مرتبه عید
به انتظار تو با شور مانده در شمشیر
هزار قافله باران، هزار نسل مدید
نشستهاند... فقط امر کن که خون باشند
به زیر پای تو لب تشنهماندگان شهید
خوشا به حال غزل! خوش به حال عاشورا!
که در رکاب تو و چشمهات شد جاوید
ماهنامه اشارات