متن ادبی و دلنوشته های حسینی ، عاشورایی وکربلایی

منظومه ی زخم

--------------------------------------------------------

نام تو معروف تر از همه ی نام هاست

مریم سقلاطونی

شب، گسترده است؛

علقمه، سراسیمه و محزون؛

فرات، عطش زده و پریشان تر از مشک ها؛

آسمان، زلزله خیز؛

آفتاب، در زنجیر.

چه باران شگفتی!

باران خون، باران نیزه، باران اشک.

«اذا وقعت الواقعه»

چه دقایق غریبی!

دقایق تشنگی، دقایق داغ، دقایق مرگ، دقایق زندگی.

چه زمزمه های سوزناکی!

آب! آب

عمو! عمو

زینب! زینب.

«اذا زلزلت الارض زلزالها»

زمین، آبستن زلزله ای مهیب است.

دریا، فرصت تشنگی و نوبت داغ است.

قامت ها، از قیامت خاک به بلوغ می رسند.

بر بلندای نیزه ها، شکوفه سار خون می بارد.

روز آبروداری لب های عطشان است؛

روز آبروداری چشم های منتظر،

روز آبروداری دست های آسمانی،

روز آبروداری مشک های آب آور.

«عمّ یتسائلون»!

از چه می پرسند:

این گام های برهنه،

این سینه های توخالی،

این خیمه های در آتش رها،

این چشم های گرسنه،

این نیزه های منفور،

این رگ های بریده،

این دست های شعله ور و این عَلَم های نگران.

از کدام حادثه می گویند:

این شانه های تازیانه خورده،

این گونه های نیلی،

این مشک های تشنه،

این گیسوان شعله وش و این خیمه های منتظر.

زمین، بی تابی کدام تشنه را دست و پا می زند؟

کوه، بی قراری کدام خسته دل را فرو می پاشاند؟

دریا، التهاب کدام نگاه را می گدازد؟

آسمان، سرگردان بارش کدام آفتاب است؟

«فاین تذهبون»

به کجا می روند این دامان های رقصان در خون،

این انگشتان شناور در آتش،

این بال های رها بر نیزه،

این گلوهای فرو رفته در خنجر،

این لب های سوخته در آب و این مشک های ترک خورده در فرات؟

شب گسترده است؛

شبِ بارانِ هلهله و سنگ،

شب بارانِ خنجر و خیزران،

شب بارانِ حیله و نیرنگ،

شبِ بارانِ شمر و خولی،

شبِ بارانِ سنان و حرمله،

شبِ بارانِ چشم های نامحرم و شبِ بارانِ ابن زیادها!

چقدر تعداد ستاره ها کم شده است!

چقدر شمارش سرهای برهنه سخت است!

چقدر فاصله ی مرگ و زندگی ناچیز است!

چقدر ابن زیادها، زیادند!

چقدر زیادها یادشان رفته که چه می کنند!

آه! از این زیاده خواهی ها!

زمین برهنه و خالی است.

صحرا تاریک تاریک.

دهان ها گستاخ.

آرامش آسمان فرو ریخته است.

وجدان ها، ناهوشیار شدند.

سیاهی گسترده از شب های جاهلی است.

و گودال،

این گودال عزیز!

آفتابی و روشن.

وای زمین، اگر نسوزد از این تشنگی!

وای دریا، اگر نشکفد از این داغ!

وای آسمان، اگر فرو نپاشد از این مصیبت!

وای آفتاب، اگر مچاله نشود از این زخم!

وای کوه، اگر آواره نشود از این اندوهان بزرگ!

وای باران، اگر نایستد از این گستاخی ها!

توفان مرگ در راه است. دشت افتان و خیزان خون می بارد.

فرات، تشنه تشنه سیراب می شود از گریه های مداوم.

کجاست ابراهیم تبر بر دوش، سرزمین منا این جاست؟

کجاست هاجر سرگردان، زینب از خیمه گاه تا فرات، از گودال تا شام را سعی می کند؟

نمرود، در برابر یزید تسلیم است.

فرعون، در مقابل خولی کم آورده است.

پسر ملجم، در قمار سنگدلی، از شمر باخته است.

قابیل، در برابر معاویه زانو زده است.

ابوجهل، شرمنده ی وقاحت عبیداللّه است.

کجاست شیطان؟

کجاست تا ببیند برگ برنده ی فرومایگی در دست خاندان اموی است؟

کجاست پادشاهی خدایان شام؟

کجاست شماتت های دارالخلافه؟

کجاست پایکوبی مردان سنگ؟

کجاست نیزه های قساوت؟

کجاست تازیانه های بی رحم؟

کجایند خنیاگران بزم های شراب؟

کجایند خنیاگران جشن های خون؟

کجایند خنیاگران مجالس عربده؟

«و امرت بالمعروف»

معروف تر از نام تو نامی نشنیدیم.

شکوهمندتر از قیام تو قیامی ندیدیم.

غریب تر از کاروان تو، کاروانی نیامده است.

تشنگی اصغر تو کجا، تشنگی اسماعیل کجا!

سعی زینب تو کجا، سعی هاجر کجا!

منای تو کجا، منای ابراهیم کجا!

گودی قتلگاه تو کجا، شعب ابی طالب کجا!

دلتنگی تل زینبیه کجا، غربت کوچه های بنی هاشم کجا!

کسی را یارای ایستادن نیست.

دلی را سرماندن نیست.

شبِ غمگین بغض هاست.

غروب، در سیطره ی شقی ترین دقایق است.

کاروان، فروچکان دلتنگی و زنجیر است.

سرهای بریده، سکوت اسب های حیران است.

شام، میزبان حنجره های سوخته ی زینب است؛

میزبان کوچه های تهمت و دروغ،

میزبان کودکان شکنجه و سیلی،

میزبان دل های خاکستر نشین و میزبان شمشیرهای آخته.

چشم ها، سراغ اصغر را از ذوالجناح می گیرند؛

سراغ رقیه را از زینب،

سراغ زینب را از حسین علیه السلام ،

سراغ حسین علیه السلام را از عباس؛

دل ها، سراغ قافله را از شام می گیرند؛

سراغ شام را از عاشورا،

سراغ تاسوعا را از بدن های چاک چاک.

«این الطالب بدم المقتول بکربلا؟»

ای قهرمان داستان کربلا!

ای فرزند عاشورا!

از کاروان تو جا نمانیم؟

----------------------------------------------------------------

این بار عمود خواهی تاخت!

مهدی میچانی فراهانی

صحرا عمود ایستاده و بی قراری می کند و اسبانی که شیهه می کشند. رکاب های خونین، خالی مانده است و شمشیرهای افتاده ای که چکّه چکّه، خاک را گِل کرده اند. اینک این آخرین مرد، پا در رکاب می کند. لب های سوخته، آخرین جرعه ی عطش را می نوشند. چشمی به مهر، به سمتِ خیمه هایی که خواهند سوخت و نگاهی به خشم و ترحّم، سوی دژخیمانی که صحرا از بی شماریشان سیاه شده است و خاطره ی عزیزانی که پیش چشمانش تکه تکه شدند. دیگر راهِ درازی نیست. کاروانِ کوچک به مقصد رسیده است.

انتظارِ دیر سال سرآمده؛ اینک وعده گاهِ دیرین است. ذوالجناح بال می گشاید. مردی که داغ بر دل، چشمان مشتاقش را به آسمان دوخته است. تمام فرشتگان به زمین فرود آمده اند و تماشا می کنند؛ تماشا می کنند و می گریند. سواری که بر بالِ فرشتگان، می تازد و پیش می آید. پس، همه ی نیزه هایی که در هوسِ پیکر خورشیدند، به فراز می آیند. خورشید، تیغ بر کشیده، پاییز کوچکی نینوا را در بر می گیرد و برگ های خشکیده، تک تک، از شاخه های پوسیده ی یک درخت فاسد فرو می ریزند.

ذوالجناح بتاز!

که خورشید، توفان به پا کرده است. خورشید چه برگریزانی می کند.

ذوالجناح بتاز! سوار خونینت مباد که بر خاک افتد.

کمان ها نشانه می روند؛ این آخرین تیرها که مأیوس و ناامید، پرواز می کنند تا شاید ... سرانجام، خورشید به خاک افتاد. هلهله ی شیاطین، فضا را می شکافد. «سر از پیکرش جدا کنید.»

«خلیفه، خوش صله ای برای این سر خواهد داد.»

و سواری که دیگر سوار نیست؛ چشمی به سوی خیمه ها می گرداند! این آخرین دلواپسی.

خنجری از نیام کشیده می شود. دندان های درنده ی مردی برق می زند. خورشید، یک بار دیگر چشم می گشاید. خنجر فرو می آید ... اینک، ذوالجناح باید بی سوار، بازگردد.

صحرا عمود ایستاده؛ امّا دیگر بی قرار نیست و هیچ اسبی شیهه نمی کشد؛ حتی همه ی بادها از نفس افتاده اند. همه چیز آن قدر ساکن، که گویی هیچ وقت، هیچ چیز زنده نبوده است.

قصه ای تمام شد. قصه ای شروع، امّا داستان، داستانِ دیگری است. باریکه ی خونِ گلوی خورشید، سیلابی است که ورق ورقِ تاریخ را خواهد شُست. خورشید، همیشه خورشید است و روشن؛ حتی بر فراز نیزه ای خونین. ترکیب تیغ و عطش؛ آن چه بر پیکر این قافله فرو نشست؛ امّا بی شک، قافله سالار، خود چنین خواسته بود.

عطش، ملعبه ی کودکانه ای بود در دست شیطان. حسین، کنارِ فرات تشنه، جان داد؛ بی شک، خود نمی خواست ورنه فرات، دریغ نداشت. بگذار عطش بندبندِ وجودت را بسوزاند. باید دانست که در این تشنه ایستادن، کنارِ آب، چه رازی نهفته است!

یا حسین! بیعتِ دروغین، تو را به نینوا نکشاند؛ تو فریب نخوردی. تو باید می آمدی. پس، تقدیر چنین بود که خونِ تو، زنجیر از تن تاریخ بگسلد. رفتن و تشنه رفتن، رسالت توست مرد!

باید شتاب کرد. کنار دروازه ی آسمان، به استقبال تو آمده اند. از آسمان تو را می خوانند. پا در رکاب کن که این بار، عمود خواهی تاخت.

-------------------------------------------------------------

خون ریخته شده ی خدا

علی خیری

حسین، حسین، حسین؛ چه آهنگ دلنشینی دارد این نام؛ چقدر عشق در پس این واژه پنهان است!

کیست که او را بشناسد و در پیشگاه غربتش سر خم نکند؟

کدام مرد است که وام دار مردانگی اش نیست؟

کدام دلی است که از شوق نامش، در سینه بال بال نمی زند؟

کدام دستی است که در مصیبت جاودانه اش، بر سر و سینه نمی کوبد؟

کدام چشمی است که با شنیدن نامش، بارانی نمی شود؟

کدام دینی است که وام دار حسین نیست؟

حسین، او که بی طلوع نگاهش، آفتاب جرات تابیدن ندارد؛ او که پایداری اش زبانزد همه ی کوه های عالم است؛ او که آب، مهریه مادرش بود و در آتش عطش می سوخت؛ او که تندیس مقاومت و آزادگی است؛ او که حیات مرگ، در قبضه ی قدرت اوست.

و عجیب نیست که سر حسین بر نیزه، کار خورشید در آسمان را بکند؛ مگر بی خورشید، ادامه ی حیات ممکن است که بی حسین، ممکن باشد؟

آن روز،شیهه بود و شمشیر؛ هیاهوی نیزه ها بود و بی تابی تیرها در چله ی کمان؛ خیمه های شعله ور بود و کام های خشکیده و های های کودکان خار در پای خلیده؛ اما حسین می داند که با هفتاد و دو تن، می توان هزاران دیوار سنگی را شکست؛ می توان آب نداشت؛ اما آبرو داشت؛ خواب نداشت؛ اما بیداری آفرید؛ می توان از حضیض گودال، بر اوج قله های فتح رسید.

او نگفت: آدم های ناگزیر باشید که اگر عافیت آمد، از عاشورا بگریزید؛ اگر «سلامت» بود به ظالم «سلام» دهید؛ اگر زندگی به خطر افتاد به هر بهانه بمانید او گفت: زیستن در ذلت را تاب نیاورید و از هر چه آب، برای جرعه ای عزت، چشم بپوشید؛ از جان برای جانان بگذرید.

آری! محرم، قلمرو حسین است و حسین، فرمانروای بی چون و چرای دل های بیدار؛ دل هایی که با ضرباهنگ نام حسین تندتر می تپند؛ دل هایی که با یاد خیمه های سوخته، شعله ور می شوند؛ دل هایی که سرای محبت سیدالشهدای تاریخند.

و اینک حسین، در ضیافت سی و سه هزار شمشیر آخته، به ضیافت تشنگی، محاصره و شهادت آمده است.

حسین آمده است تا سرنوشت تاریخ را با خون رقم بزند.

حسین، خونِ ریخته شده ی خداست؛ خونی که راز حیات، بسته به آن است.

به عزت خط کشی کردی تمام راه را با خون و حلق تشنه ات می گفت رمز آه را با خون
زلال قلب عاشورا، شکست و غسل می دادند جهان را با سر یک درد و ثاراللّه را با خون

-------------------------------------------------------------

ای آبروی آب!

الهام موگویی

حسین! ای ساحل نجات، ای سوزنده ترین نام، ای زیباترین جلوه ی خدا، ای مظلوم تاریخ، ای ناله های نیمه شب عاشورا و ای نام بلند! تویی که آبروی آب را، تشنه، به جان خریدی.

تو، آتش خیمه های هر دلی. تو، خونابه سوزان هر چشمی.

ای منظومه ی بلند آسمان و ای دیباچه ی تمام دنیا! مظلومیت تو، سرفصل مظلومیت های تاریخ است و تشنگی تو، تا همیشه، آب را از شرم، آب می کند!

ای سپیدار بلند شهادت!

نمی دانم دستان کدامین پلید، گلوی نازک گل را فشرد و غربت کدامین خیال، اندیشه ام را ربود و مرا به نینوا برد؛ آن جا که دختری غریب، سر بر شانه های نسیم گریه می کرد.

با من بگو! از کدامین دیار آمده ای که چنین آشفته اند اسیران روی تو! از کدامین کوچه ی درد آمدی که سهم شب های غربت ما، اشک های بی تو بودن است.

لحظه ای درنگ کن! بگذار با نرگسان داغدار به سرزمین درد و خون و اشک سفر کنم؛ آن جا که در دامن پیچک های عاشق، سرهای بریده خفته اند.

من محرم را با نام تو و یاد تو عاشقم یا حسین! من شربت گوارای محرّم را به یاد لب های تشنه ی عباست می نوشم و سینه زدن هایم، به یاد چهره های سیلی خورده ی نوگل دوست داشتنی تو است.

مرا با آتش خیمه هایت بسوزان و با فریادهای العطش کودکان و آخرین نگاه عباست، تشنه تر کن و با فریاد زینب، آواره تر!

------------------------------------------------------------

آفتاب در تنور!

خدیجه پنجی

پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! بوی بهشت می وزد. برخیز، میوه ی دل زهرا علیهاالسلام ! این مادر مظلومه ی توست که به دیدارش آمده است. برخیز و به میهمانان خود خوش آمد بگو! می شنوی؟! این صدای لالایی برایت آشنا نیست؟! گویا نوای جبرییل است که می خواند؛ گهواره جنبان تو! بلند شو حسین جان! نباید چشم فاطمه علیهاالسلام تو را این گونه ببیند! خاکستر از ماه رخسارت، پاک کن! مادر آمده است؛ تا سر به دامانش بگذاری و سفره ی دل باز کنی ...

تشنگی، امانت را بریده بود. از کویر لب هایت، عطش فوّاره می زند. گرما، بی دریغ می بارید. هیچ کس نبود به یاری ات بشتابد. باید بازمی گشتی؛ باید با تک تکِ عزیزانت وداع می کردی. چقدر لحن وداع آخرت، غریبانه بود و بوی پرواز می دارد؛ بوی سفره طعم جدایی نگاهت، در نگاه مهربان خواهر گره خورد؛ بی هیچ حرفی، حتی می توانستی، صدای شکستن قلبش را بشنوی!

برای آخرین بار، نوازشت را نثار کودکان کردی؛ کودکانی که تا چند لحظه ای دیگر، تنها نوازش تازیانه را باید حس می کردند. صورتشان را عاشقانه بوسیدی؛ همان صورت های معصومی که رد سیلی بر آن می ماند.

و برای بار آخر، از عطر خوش بهشت آغوشت، سرشارشان کردی.

چقدر تصویر دور شدنت از خیمه ها، جانکاه و دردناک بود و چقدر اهل حرم، دل نگران، رستاخیز رفتنت را می نگریستند و چقدر ...!

...و ناگهان طنین صدایی، وجودت را لرزاند و قدم های استوارت را به سُستی کشاند؛ صدایی که تو بسیار مشتاق شنیدنش بودی، در دل تاریخ پیچید:

بهار من! کمی آهسته تر رو کمی آرام تر سمت خطر رو
شب رفتن سفارش کرده مادر ببوسم حلق پاکت را برادر!

هنوز گلویت، طعم بوسه های خواهر را می دهد و بوی خوش آسمان را.

آن لحظه، نه تنها زینب علیهاالسلام ، که ساکنان عرش، همه بر گلویت بوسه زدند.

تنها، وسط میدان ایستاده بودی و به روی شهادت لبخند می زدی؛ در نهایت زیبایی.

دلت زیر بار سنگینی این همه بی وفایی و نامردی، چگونه تاب آورد؟ چگونه حسین جان؟!

... ولی تو، باز هم لب به نصیحت گشودی، باز هم نور باریدی، باز هم امر به معروف و باز ... به خدا که کلام تو سنگ را بارور می کرد، درشگفتم، چطور در سنگِ دل این قوم اثر نکرد؟!

با من سخن بگو، ای سربریده در تنور! بگذار تاریخ، هزار بار این قصه ی تلخ را بشنود. تو با تنی پاره پاره، در دل گودال، آه! که آن لحظه، جسمت چقدر به آسمانی پرستاره می مانست!

در آن سوی واقعه ـ کمی دورتر ـ درست روی تلّ زینبیّه، دو چشم ـ اندوهگین و دل نگران، قیامت این دقایق را به تماشا نشسته بودند.

با زهم دریای مهربانیت جوشید، دوباره باران رحمتت بارید و لطف بی نهایتت گل کرد.

گفتی: «اگر از تو دست بردارد، فردای قیامت شفاعتش می کنی» ولی آقا! چه کسی دیده که در شوره زار، گل بروید؟! به خدا که کویر همواره کویر می ماند ...

شمر، خنجر بر گلوی افلاک نهاد. صدای ضجّه ی ملایک، در آسمان ها پیچید. جبرییل، سر برهنه، صورت خراشید و شیون کرد و پهلوی فاطمه علیهاالسلام ، یک بار دیگر شکست و خون خدا، تا ابد، مایه ی آبروی کربلا شد ...

حرف بزن، ای سربریده بر خاکستر! از خرد شدن استخوان هایت، زیر سم اسبان بگو! به خدا که با شکستن هر قطعه از استخوان هایت، یک تکّه از عرش، ترک برمی داشت.

آه ای نور دیده ی زهرا! هیچ می دانی سر بریده اش بر نیزه، چه به روز عالم آورد؟!

چقدر به موقع قرآن خواندی و به آرامش کلام وحی، توفان اندوه جان ها را فرو نشاندی، که اگر چنین نمی کردی، خدا می دانست که سنگینی این داغ، با دل های سوگوار، چه می کرد؟!

پلک بگشا، ای آفتاب در تنور! نمی خواهی به پیشواز مادرت بروی؟ امشب را سر به دامان مهربان مادر بگذار و آسوده بخواب! که کاروان کربلا شب های تلخ بسیاری پیش رو دارد.

آرام جان فاطمه! امشب، سرت، خورشیدِ شب این تنور است و فردا، شمع محفل بی چراغ خرابه نشینان. امشب، تو میزبان مادری و فردا، دخترت میزبان تو.

امشب، سرت به دامان یاس کبود است و فردا، سر به دامان یاس سه ساله خواهی نهاد.

پلک بگشای ای آفتاب در تنور!

-----------------------------------------------------------------

خدا بود و ...

مریم سقلاطونی

خدا بود و خون خدا

و اسبی رها در باد

و گودی قتلگاه

و سایه های پشیمان عصری از خون

نگاه خشم آلود شمر

و مردانی که قصد غنیمت کردند

دیوانگان شریک مرگ

شعله های به خاکستر نشسته ی شقاوت.

کفش هایت را از پا درآوردند

پیراهن پاره پاره ات را دزدیدند

عمامه ات را پنهان کردند

انگشت و انگشترت را باهم به غنیمت بردند

بر بلندای پیکرت به رقص درآمدند.

خدا بود و خون روشن تو

از حنجره ی زخمی خاک

شیون برخاست

و صدای سم اسب سواران مشعل در دست

کودکان پا برهنه و زنان سراسیمه

و سینه هایی که آتشدان مصیبت شدند

خدا بود و تو بودی و اسبی

که در جستجوی چشم های روشن رقیه بود

و رقص شمشیرها

و شرمندگی قبیله ی «بکر بن وائل»

و خنجرهای آغشته به زهر انتقام

و تاراج خیمه های تشنه.

خدا بود و تو بودی و زینب

و پای برهنه در تاریک زار خار و خاشاک

و چشم های داغدیده

و آتشفشان در خروش و ندبه

و خباثت شهر شایعه و دروغ

و جنایت کوچه های نامطمئن.

خدا بود و تو بودی و سجاد

و برق سکه ها و جوایز امیر

و نیش سوزنده ی خیزران

و هی هی «اسید بن مالک»

و خمیازه های شیطانی عمر سعد

و فریاد مستانه ی قبیله ی کنده

قبیله ی هوازن

قبیله ی تمیم

بنی اسد

مذجح.

خدا بود و تو بودی و کاروان

و خداحافظی سرهای عزیز

شتران لخت و بی کجاوه

کشته های عریان به روی خار

نیزه های شکسته، زمین گل گون

و خورشیدی که به افق نزدیک و نزدیک تر می شد

و خاموشی زنگ کاروان

و سکوت مرگبار دشت.

آگه چو شد از حالت بیماری او دامن به کمر بست پی یاری او
چون دید کسی بر سر بالینش نیست سرگرم شد آتش به پرستاری او

منبع:اشارات  شماره 46