متن ادبی باموضوع ورود و شهادت حضرت مسلم بن عقیل (ع) در کوفه

«غربت فراگیر»

طیبه نداف

بغضی سنگین گلویت را گرفته بود. غربت، فراگیرتر از آن بود که بتوانی غم سنگین بی وفایی را فراموش کنی، بار دیگر به کوچه های این شهر نگاه کردی، تا شاید اندکی از آشنایی روزهای واپسین را بیابی. هنوز یادت هست روزی را که جمعیت هزار رنگ کوفیان، فوج فوج می آمدند و شور دیدار را بر جای جای شهر می پراکندند. آن روز، همه جا روشن بود، خورشید محبت، گرمای خود را بر قلب های تک تک مردم می تابید و زمزمه عشق بر لبان هر چکاوکی جاری بود. آن روز تو آمدی قلبت سرشار از عشق مولایت زبانت مشتاقِ از او سخن گفتن و اندیشه ات، تنها رساندن پیامی بود که به خاطرش عاشقانه سفر کرده بودی. و حالا راه می روی، چهره ات را پوشانده ای، کوچه به کوچه گذر می کنی، گام به گام جلو می روی، اما انگار نفس های آتشینت هرگز سرمای این سرزمین را نابود نمی کند. یکی یکی خانه ها را دقّ الباب می کنی، امّا! انگار گورستان، بیش تر از مردم این شهر تو را می شنود.

گویی غربت، تقدیر هر آزاده ای است و تو در تقدیر این آزادگی غریب پرواز کردی. ای کاش آن زمان که قلم ها را در دست گرفته بودند، می دانستند جوهر نامه هایشان تا ابد سند نامردیشان را بر صفحه تاریخ می نگارد. ای کاش کاغذهایشان پاره می شد، ای کاش قلم هایشان می شکست ای کاش خون در رگ هایشان خشک می شد، ای کاش بیش از این، مرده بودند، آن قدر که دیگر جانی برای نامردمی نداشتند.

ای پرنده آزاد، روزگار رسم عجیبی دارد، در پی گذشت هایش از مدار زمان می رسد به نقطه ای که انتقام تو را خواهد گرفت. انتقام تمام لحظه های بی کسی ات، انتقام تمام فریادهای حق طلبت، انتقام خیانتی که به تو کردند.

آن شب که ماه بالای آسمان نشسته بود، خوب می دانست سیاهی این شهر را نمی توان هرگز از چهره اش پاک کرد و برای همیشه فهمید تابیدن بر این سرزمین کاری بیهوده است. مهتاب آسمان این شهر زمانی معنا داشت که هنوز نور حق خاموش نگشته بود.

تو باید کوله بارت را از میان این مردمان بوقلمون صفت برداری و بروی. شایستگی ات بالاتر از آن است که اسیر این زمین بمانی.

ای مرد مسلم! بدان که هر قطره از خونت، شهادتی است بر لحظه لحظه مسلمانی ات.

منبع: اشارات شماره ۵۵